سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
ایستگاه فرهنگ
شخص راستگو با راستگویی خود، سه چیز را بهدست می آورد : اعتماد، دوستی و شکوه [در دل ها] . [امام علی علیه السلام]



ارسال شده توسط علیرضا زرقانی در 1/6/90:: 6:9 عصر

گفتگو با وحید یامین پور


 هفته نامه مثلث 


1.      بهتره گفتگو را با تعریف اصطلاح بنیادگرایی و ریشه شناسی این مفهوم شروع کنیم. شما قائل به چه تعریفی از بنیادگرایی هستید؟


تعبیر بنیاد گرایی بیشتر با رویکردی تحقیر آمیز و برای تعریف نحله و شیوه جدیدی از بارگشت به اصول دینی در ادبیات سیاسی جهان وارد شد. بطور روشن نیز با پسوند و صفت اسلامی در ادبیات سیاسی و رسانه ای جهان غرب رایج گشت. حقیقت این است که در رایج شدن و رشد استفاده از این مفهوم، نقش انقلاب اسلامی را نباید نادیده گرفت. انقلاب اسلامی مفهیمی را وارد ادبیات سیاسی رایج جهان کرد که تا پیش از ان سابقه و ما به ازایی نداشته است. به عنوان مثال حضرت امام (ره) از واژگانی چون استکبار، مستضعفین و ... استفاده می کرد که ما به ازایی در ادبیات رایج سیاسی دنیا نداشتند و ادبیات سیاسی کلاسیک اینها را فهم نمی کرد، ولی این مفاهیم به همان اندازه که برای دنیای غرب نااشنا و نامفهوم بود، در فرهنگ اسلامی، ما به ازای روشن دینی داشت. بتدریج وقتی این واژگان تکرار شدند یک مجموعه ای از مفاهیم را ایجاد کردند که با خود روح و معنای واحدی را منتقل می کرد. ما در فضای گفتمان انقلاب اسلامی از آن با عنوان «بیداری اسلامی» یا «جنبش های بیداری اسلامی» یاد می کردیم ولی ما به ازای امریکایی این مفهوم «بنیاد گرایی اسلامی» بود. آنها همین هاله تشکیل شده از مفاهیم اصیل اسلامی را برای تحقیر ذیل واژگانی چون رادیکالیسم و بنیاد گرایی اسلامی تعبیر می کردند. چرا که در ادبیات رایج و سیاسی کلاسیک غرب و با توجه به سابقه بنیاد گرایی در مسیحیت، مفهوم بنیاد گرایی با تندروی و رادیکالیسم همراه بوده است که مفهومی غیر قابل گفتگو و غیر منطقی نمایانده می شد. اما در دهه 90 میلادی بنیادگرایی شکل پیچیده تری به خود گرفت. نمونه هایی از بنیاد گرایی در ادبیات سیاسی وارد شد که ارتباطی با فضای اسلامی نداشت. ضمن آنکه ما جریان های متقلبانه ای از اسلام گرایی را در این دهه شاهد هستیم ، نظیر طالبانیسم و القاعده.


2.      شما به مفهوم بنیاد گرایی در اسلام و به عبارتی بنیادگرایی اسلامی پرداختید و بدرستی اشاره نمودید که در دهه های 70 و 80 میلادی، این مفهوم برای اطلاق به کلیت جریان های اسلامی در غرب بکار می رفت. ولی بسیاری از اسلام شناسان غربی ، مانند اسپوزیتو از بکار بردن این واژه (بنیاد گرایی) در مورد اسلام اکراه دارند و معتقدند که اصطلاح بنیاد گرایی آمیخته با مسیحیت است و در فرهنگ تاریخی و تمدنی مسیحیت ایجاد و رشد یافته است و به عبارتی سابقه ای غربی دارد نه شرقی. نظر شما در این ارتباط چیست؟


در دهه 70 و 80 میلادی تعبیر موجود در ادبیات تاریخی غرب تبدیل به یک پروژه سیاسی شد و تبعا وقتی موضوعی به یک پروژه سیاسی تبدیل می شود، همزمان به سوژه ای رسانه ای نیز تبدیل می گردد. اما همانطور که اشاره نمودید، ریشه های چنین تعبیری در ادبیات کلیسای پروتستان موجود است. اما فهمی که من از این مفهوم دارم، فهمی خیلی تاریخی نیست و آن را فهمی معاصر می بینم. اساسا بنیادگرایی به معنای رجوع دوباره به مبادی دین و به مبانی اصیل و غیر قابل گفتگوی دینی، مربوط به دهه 20 و 30 میلادی در عالم مسیحیت است ولی رشد دوباره آن مربوط به چند دهه اخیر و تحت تاثیر بحران هویتی است که جهان غرب را فرا گرفته است. ما در نیمه دوم قرن بیستم، پس از جنگ جهانی دوم فضای بسیار متشنج و آشوب زده ای را در کل غرب و اروپا شاهد هستیم. جنگ جهانی دوم با چند ده میلیون کشته و ده ها میلیون آواره اثر روانی بسیار عمیقی بروی غربیان بجای گذاشته بود. وقتی ما به آرمان های مدرنیته در اوایل این قرن نگاه می اندازیم، عمق این سرخوردگی و فاجعه بیشتر قابل درک می شود. مدرنیته قرار بود رفاه و آرامش و عدالت را به ارمغان بیاورد ولی دو جنگ جهانی، رخداد فوق العاده سیاه و تلخی بودند که به ناکامی مدرنیته منجر شد، این فضا مبدا تحول شد. برخی از این تحولات در مسیر بی نظمی طی شدند مثل جریان های هوی متال و پانک و رپ و جنبش های کاملا اعتراضی نسبت به وضع موجود و نظم متصلب غرب محور، دیگری؛ که از تحولات پس از جنگ جهانی دوم منشعب می شود ، محور گرایش به دین است. در واقع وقتی غربی ها از شعارهای سکولاریستی مدرنیته سرخورده می شوند و در اینجا به عنوان آلترناتیو، رجوع مجدد به انگاره ها و گزاره های دینی را بر می گزینند. شکل گیری بسیاری از جریان های معنویت گرا و دین گرا در غرب را می توان به نوعی متصل به این تحولات پس از جنک جهانی دوم دانست. بله ، زمینه مذهبی چنین بازگشتی در پیوریتن های مهاجرت کننده به امریکا و نیز در کلیساهای یهودی شده پروتستان موجود است ولی به عنوان کاتالیزور و متغیرهای مداخله گری که خصلت های نهفته در کلیسای پروتستان را به بالفعل تبدیل می سازد. ولی جنبش های بنیادگرایانه مسیحی به نظر بنده، بیشتر مرتبط با آثار جنگ جهانی دوم است. از این زمان است که این مفهوم در کلیسای های انجیلی خود را نشان می دهد و سران این کلیساها با جدیت بیشتری در ادبیات نهفته در کتاب مقدس به ترویج نوعی نگاه آخرالزمانی و موعودگرایانه می پردازند. من همه این تحولات را ناشی از همان بحران هویت و اختلال هویتی پس از جنگ جهانی دوم می بینم. در این زمان مسیحیان غرب، بخصوص مسیحیان امریکایی به شدت نیاز دارند به اینکه زیر یک پرچم اعلام هویت بکنند و نمی توانند بدون پرچم باشند. جنبش های ناسیونالیستی این قدرت را دارا نیستند که به اینها هویت بدهد. (بخصوص بعد از ناکامی ها و تلخکامی های امریکاییها در ویتنام). بنابراین برای هویت بخشی نیاز به یک پرچم دیگر است که در امریکا این پرچم خود را با عنوان پروتستانتیزم و راست مسیحی نشان می دهد. در این زمان است که ما شاهد گسترش کلیساهای چند ده میلیونی بنیادگرا در امریکا هستیم.


3.      رسانه چه نقشی را در احیا و یا تکامل این فرهنگ دینی (بنیادگرایی مسیحی) ایفا کرده است. آیا اصولا رسانه دارای چنین توانی هست که در تکامل یک فرهنگ دینی به ایفای نقش بپردازد؟


به نظر من رسانه بیش از آنکه ظرفیت تکامل بخشی به دین را داشته باشد، ظرفیت تخریب دین را دارد. چون دین خصلت هایی را دارد که بسیار حجیم تر و فراتر از رسانه است و از اینرو نیازمند ابزارهای دیگری برای ترویج دارد. دین اصطلاحا از جنس حضور و ذکر است که رسانه از بازنمایی و فراوری این خصلت ها ناتوان است. البته رسانه بعنوان یک متغیر اثر گذار می تواند مطرح باشد ولی بعنوان تکامل دهنده؛ خیر!


4.      بعد از حادثه تروریستی نروژ ، قبل از آنکه عامل این حادثه مشخص شود، رسانه های غربی به نوعی به دنبال ردپای اسلام گرایان در این حادثه می گشتند ولی با مشخص شدن این موضوع که عامل اصلی این حادثه تروریستی یک نروژی مسیحی با اعتقادات راستگرایانه است، جامعه غربی و بخصوص رسانه ها را در شوک فرو برد. بسیاری از متفکرین غربی بعد از این حادثه از خیزش دوباره بنیادگرایی مسیحی در غالب نئوفاشیسم صحبت به میان آوردند. شما عملکرد رسانه ها (در مفهوم کلی آن) را در خیزش مجدد بنیادگرایی مسیحی چگونه ارزیابی می نمایید؟


به نظر من بنیادگرایی مسیحی اهداف خود را از طریق رسانه ها پیگیری نمی کند. بنیادگرایی مسیحی بیشتر خصلتی محفلی دارد. ما تعداد زیادی شبکه های ماهواره ای داریم که جزو شبکه های به شدت مذهبی و اخلاقی غرب محسوب می شوند ولی کار آنها فقط به تصویر کشیدن محافل این مسحیان انجیلی و صهیون است. مسیحیان در دوره اخیر به شدت به سمت خصلت محفلی سوق پیدا کرده اند. کلیساها و جلسات انجیل خوانی خاص خود را دارند. رسانه های فراگیر در این امر چندان کمکی نکرده است و از این رو این بنیادگرایان خیلی ناشناخته باقی مانده اند. یعنی خود رسانه های جهان غرب از این خبر شوکه شد، چون هیچوقت نخواسته بود که این بنیادگرایان را جدی بگیرد و همواره کوشیده بود که آنها را نادیده بگیرد، ولی اینها وجود داشتند. بنابراین به نظر من سیاست رسانه ای غرب قبل از این حادثه به نوعی جدی نگرفتن اینهاست، بعد از این حادثه هم که ما بیشتر شاهد دستپاچگی این رسانه ها بودیم. البته باید میان دورانی که نومحافظه کاران پیروز رقابت های انتخاباتی بوده اند با دوران دموکرات ها تفاوت قائل باشیم. نومحافظه کارانی چون بوش متصل به جریان راست افراطی مسحی هم بوده اند در این ادوار سیاسی حضور اجتماعی و سیاسی این جریان افراطی دینی فراز و نشیب داشته است.


5.      آندروس برینگ برویک (عامل حمله تروریستی نروژ)، هدف خود را از انجام چنین اقدامی، مقابله با رشد اسلام در اروپا و نجات نروژ و اروپا از تبدیل شدن به مستعمره مسلمانان عنوان کرده است. شما تا حد رشد اسلام هراسی از سوی غرب بخصوص رسانه های اسلام ستیز در اروپا و امریکا را در وقوع چنین حوادث و تندرویی هایی دخیل و موثر می دانید؟


باز تولید تصویری خشن از اسلام در رسانه های غربی از یکسو منجر به واکنش های رادیکال از سوی جامعه نسبت به مسلمانان می شود و از سویی دیگر، این سوال را در ذهن مخاطب غربی ایجاد می کند که مگر این اسلام چیست؟ آیا واقعا اسلام یک دین رادیکال حامی ترور و خشونت است؟!  اما از سویی دیگر وقتی یک مسیحی خود را در معرض از دست دادن هویت احساس می کند و به این جمع بندی برسد که دینش توسط دینی دیگر (در اینجا اسلام) مورد تهدید قرار می گیرد، تصمیم می گیرد که دست به چنین اقدامی بزند. اما اینچنین احساسی برای همه غربی ها که وجود ندارد (البته اگر اسلام نتواند تصویری درست از خود در آنجا ارائه دهد)، چنین حس و موضع گیری هایی تشدید می شود. اما بازهم همه غرب متصل به این فضای فرهنگی رادیکال نیستند و اینچنین است که با توجه به سوگیری های رسانه های غرب نسبت به اسلام و مسلمانان ، اعتبار این رسانه ها در غرب روز به روز کاهش یافته و می یابد. در اینجا جا دارد به این نکته هم اشاره کنم که اصولا عملکرد رسانه های غرب برای استفاده از واژه بنیادگرایی چه برای مسیحیت و چه برای مسلمانان، نتیجه اش خیلی هم به ضرر اسلام تمام نشده است. رسانه های غرب در چند دهه اخیر (بخصوص بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران) همواره تلاش می کردند که تصویری ساختگی و منفی از اسلام را به نمایش بگذارند. رخداداهایی مثل 11 سپتامبر ، کاریکاتورهای موهن دانمارکی، فیلم هایی چون فتنه(که با حمایت نمایندگان صهیونیست هلندی ساخته شد) و... به شدت کنجکاوی غربی ها را نسبت به اسلام تحریک کرد. رسانه ها به شدت تلاش می کردند که اسلام را بایکوت کنند و اطلاعات نادرستی را از آن ارائه نمایند. اما بعداز این حوادث و اتفاقات کنجکاوی مخاطب غربی را بحدی رساند که خود آنها را وادار به مراجعه به منابع دست اول دینی، بخصوص قرآن نمود و همین اتفاق باعث شکسته شدن انحصار اطلاعاتی نسبت به اسلام شد. در همین زمینه آمارها نشان می دهد که گرایش به اسلام و مطالعه درباره آن بعد از حوادث 11 سپتامبر و ... در اروپا و امریکا به شدت افزایش یافته است. به نظر من این اثر پارادوکسیکال خود رسانه های غربی است . یعنی رسانه ها در برابر اسلام سیاست درستی را اتخاذ نکرده اند. آنها از یکسو نمی توانند نسبت به رخدادهای جهان اسلام بی توجه باشند و از سویی دیگر پرداختن به آن (حتی با دیدی بسیار منفی و با سوگیری) کنجکاوی را نسبت به آن بر می انگیزاند. اگرچه ممکن است هزینه های اجمالی چنین واکنشی از سوی رسانه ها به اسلام برای جمعیت مسلمانان غربی ناخوشایند باشد ولی در نهایت نتیجه مثبتی ببار خواهد آورد.


6.      با بروز چنین حادثه ای و نیز آشکار شدن نقش اسلام هراسی در رشد بنیادگرایی مسیحی، آیا انتظار دارید که در رویکرد رسانه ای غرب به جهان اسلام شاهد تغییراتی باشیم؟


باید بگویم که من چنین خوش بینی ای ندارم. رسانه ها در غرب به هیچ وجه مستقل نیستند. اصولا غرب در هیچ حوزه ای هزینه غیر منطقی ای نمی کند، عقل غربی یک عقل کاملا حسابگر است که متکی بر کنش های معطوف به هدف مادی است. رسانه ها در غرب متکی بر سیاست های رسمی و غیر رسمی دولت ها و گروههای فشار در دولت ها هستند و هیچ دولتی در غرب فعلا نیت شفاف سازی ندارد. بنابراین رسانه ها نیز در مسیر درست حرکت نخواهند کرد. به نظر من تاکتیک ها ممکن است عوض شود ولی ما تغییرات چندانی در استراتژی رسانه ای غرب نسبت به اسلام شاهد نخواهیم بود و راهبرد کماکان بر پروژه اسلام هراسی باقی خواهد ماند. منتها اتفاق ثانویه ای رخ می دهد و آن اینکه اعتبار این رسانه ها در نزد مسیحیان با توجه به مشاهده عکس العمل غیر منطقی و رادیکال بنیادگرایان مسیحی نسبت به اسلام، به شدت کاهش خواهد یافت و این مسیری است که راه بازگشتی برای آن متصور نیست. یعنی عملکرد رسانه های غرب و جهت گیری های آنها نسبت به اسلام از یکسو باعث خروج اسلام از بایکوت و انحصار رسانه ای می شود و از سویی دیگر باعث بروز رفتارهای احساسی و غیر عقلانی از سوی برخی از راست گرایان نژاد پرست مسیحی خواهد شد. عکس العملی که بیش از مسلمانان خود مسیحیان را هدف قرار خواهد داد.


7.      رسانه های غربی از بکار بردن واژه «بنیاد گرایی مسیحی» حتی وقتی حادثه ای در سطح حادثه نروژ رخ می دهد، اکراه دارند. این احتیاط و وسواس در بکار بردن اصطلاح بنیادگرایی مسیحی را از سوی رسانه های غربی را در چه می دانید؟


همانمطور که بیان شد، راهبردهای رسانه ای غرب کاملا روشن است. تحلیل سطحی رفتار رسانه ای غرب که مبتنی بر برجسته سازی برخی از حوزه های خبری و کمرنگ نشان دادن حوزه های دیگر است، این امر را بخوبی نشان می دهد. در منظومه فکری غرب یک دوقطبی خیر و شر وجود دارد که در قطب شر آن اسلام بعنوان یک دال مرکزی قرار دارد که مدلول هایی چون ارهاب و ترور، اضطراب، خشونت و تصلب و... را شامل می شود و  قطب خیر آن جامعه مسیحی غرب است. بنابراین نباید انتظار داشت رسانه های غربی همان گفتمانی را که برای جامعه اسلام و مسلمانان بکار می برند برای مسیحیت نیز بکار برند. حتی آنها بعد از حادثه نروژ از اصطلاح راست مسیحی نیز با وسواس استفاده می کردند، چه برسد به بنیادگرایی مسیحی. بنیادگرایی که ریشه ای طولانی در فرهنگ دینی و تمدنی مسیحیت دارد. البته به این نکته نیز اشاره کنم که تلقی من بعنوان کسی که مخاطب دائمی رسانه هاست و احساس مخاطبان را نسبت به برنامه های تلویزیونی و ماهواره ای رصد می کند این است که این تبعیض و دغلکاری رسانه های غربی در پوشش اخبار باعث کم رنگتر شدن اثر اینگونه رسانه ها شده است.


8.      به عنوان سوال پایانی ، با توجه به کمرنگ تر شدن اثر گذاری رسانه های غربی و نیز خلاء موجود رسانه ای برای ترویج و اشاعه فرهنگ مسیحیت راستین در غرب و خارج ساختن آن از دست محافل کلیسایی انجیلی و صهونیستی و بنوعی مقابله با رشد بنیادگرایی مسیحی؛ کشورهای اسلامی و بخصوص ایران چه برنامه ریزی رسانه ای می توانند داشته باشند؟


باید گفت که چنین رویکردی در رسانه های ما وجود دارد و ما در زمینه گفتگوی بین فرهنگی با مسیحیان کم توفیق نبوده ایم. ساخت سریال ها و فیلم هایی چون مریم مقدس ، عیسی مسیح، اصحاب کهف و... آن زبان و منطق مشترک را به خوبی رعایت کرده است. اتفاقا چنین راهبردی یک راهبرد خوب و بسیار موثر است. منتهی بایستی یک اتفاق قوی تری صورت بگیرد و راهبرد بهتری را می توان در این زمینه اتخاذ کرد. این راهبرد، زبان مشترکی است که در دین وجود دارد. مسیحیان آمریکایی به شدت اخلاق گرا هستند، مثلا نسبت به سقط جنین، همجنس گرایی، بی بند و باری اخلاقی، سست شدن بنیان خانواده، پورنوگرافی و مستهجن نویسی به شدت واکنش نشان می دهند. زبان مشترک ما و آنها می تواند اخلاق انسانی ای باشد که تحت تاثیر فضای رسانه ای غرب مورد آسیب قرار گرفته است. گفتگو در این حوزه مشترک یعنی اخلاق انسانی و دینی می تواند در ایجاد یک فضای مشترک فرهنگی بین اسلام و مسیحیت از یکسو و نیز جلوگیری از رشد نژاد پرستی مسیحیت (بنیاد گرایی مسیحی) بسیار موثر بیفتد. به نظر من می توان اکثر مسیحیان و حتی غیر مسیحیان را با به تصویر کشیدن فضاهای پاک و اخلاقی جذب کرد. فضاهایی که در آن بنیان خانواده ، دین ، اخلاق ، پاکی و نجابت و... اصالت دارد. بنابراین وقتی ما بتوانیم به خوبی سلامت زیست اجتماعی خود را به تصویر بکشیم به راحتی آنها به سمت این نوع زیست اجتماعی گرایش پیدا خواهند کرد، زیستی که در آن فرصتی برای رشد رادیکالیسم و بنیاد گرایی باقی نخواهد گذاشت. اخیرا برخی ان جی او ها در غرب آمار های تکان دهنده ای را در خصوص رشد ناپاکی های اخلاقی نظیر فحشا و تن فروشی، خیانت به همسر و کودک آزاری منتشر کردند. اینکه از هر 5 دختر مجرد امریکایی فقط یک نفر باکره باشد و یا در نیمه دوم قرن بیستم میزان تولد کودکان نامشروع امریکایی سه برابر شده باشد اتفاق دهشتناکی است. تمایلات فطری انسان برای مدت طولانی نمی تواند این واقعیات غیر انسانی را با لذت طلبی معاوضه کند. ما در این عرصه دست بالا را داریم و می توانیم اتفاقات اثرکذاری را رقم بزنیم.


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط علیرضا زرقانی در 22/5/90:: 4:34 عصر

ویژگی مدیریت فرهنگی
یکی از مهمترین تکالیف ما در درجه اول مهندسی فرهنگ کشور است؛ یعنی مشخص کنیم که فرهنگ ملی، فرهنگ عمومی و حرکت عظیم درون‌زا و صیرورت بخش و کیفیت بخشی که اسمش فرهنگ است و در درون انسان‌ها و جامعه بوجود می‌آید، چگونه باید باشد؛ اشکالات و نواقص‌اش چیست و چگونه باید رفع شود؛ کندی‌ها و معارضاتش کجاست؟ مجموعه‌ای لازم است که اینها را تصویر کند و بعد مثل دست محافظی هوای این فرهنگ را داشته باشد. نمی‌گویم به طور کامل کنترل کند؛ چون کنترل فرهنگ به صورت کامل نه ممکن است، نه جایز؛ اصلاً رشد فرهنگی با ابتکار و آزادگی و آزادی و مبدان دادن به اراده‌هاست؛ در این تردیدی نیست؛ منتها هوای کار را باید داشت.1383/10/8

ویژگی مدیریت فرهنگی

آنچه که در مقوله‏ى فرهنگ بر عهده‏ى حکومت است، عبارت است از نظارت هوشمندانه، متفکرانه، آگاهانه، مراقبت از هرز روىِ نیروها و هرزه‏رویىِ علف هرزه‏ها، هدایت جامعه به سمت درست، کمک به رشد و ترقى فرهنگى افراد جامعه؛ باید به این همه مجموعه‏ى انسان و بخصوص جوان که در جامعه هستند، کمک کرد تا بتوانند راه صحیح و رشد خود را پیش ببرند. ما نه معتقد به ولنگارى و رها سازى هستیم، که به هرج و مرج خواهد انجامید، نه معتقد به سختگیرى شدید؛ اما معتقد به نظارت، مدیریت، دقت در برنامه‏ریزى و شناخت درست از واقعیات هستیم.
نمى‏شود ما میدان را رها کنیم تا دیگران هر کارى که مى‏خواهند، بکنند. امروز همان کسانى که ادعاى آزادى مى‏کنند و دم از لیبرال بودن مى‏زنند، پیچیده‏ترین و دقیق‏ترین و ظریفترین شیوه‏ى کنترل را بر روى فرهنگ کشورهاى خودشان، بلکه سراسر دنیا، اعمال مى‏کنند و سعى دارند که فرهنگ خود را به کشورهاى دیگر منتقل و تزریق کنند.1382/10/23


نگاه معقول اسلامی در مدیریت فرهنگ

ما نمى‏خواهیم با نگاه افراطى به مقوله‏ى فرهنگ نگاه کنیم؛ بایستى نگاه معقول اسلامى را ملاک قرار داد و نوع برخورد با آن را بر طبق ضوابطى که معارف و الگوهاى اسلامى به ما نشان مى‏دهد، تنظیم کرد. برخورد افراطى، از دو سو امکان‏پذیر است و تصور مى‏شود: یکى از این طرف که ما مقوله‏ى فرهنگ را مقوله‏یى غیرقابل اداره و غیرقابل مدیریت بدانیم؛ مقوله‏یى رها و خود رو که نباید سربه‏سرش گذاشت و وارد آن شد و با این منطق که با فرهنگ مردم نمى‏شود کارى کرد؛ نمى‏شود الگوهاى فرهنگى را به مردم داد؛ نمى‏شود مردم را در زمینه‏ى مسائل فرهنگى پیش برد، مقوله‏ى فرهنگ عمومى مردم و رشد فرهنگى آنها را رها کرد، که متأسفانه این تفکر در جاهایى هست و عده‏یى طرفدار رها کردن و بى‏اعتنایى و بى‏نظارتى در امر فرهنگ هستند. این تفکر، تفکر درستى نیست و افراطى است. در مقابل آن، تفکر افراطى دیگرى وجود دارد که آن سختگیرى خشن و نظارت کنترل‏آمیزِ بسیار دقیق - چه در زمینه‏ى فرهنگ عمومى، چه حتى در زمینه‏ى مسائل و اخلاق شخصى؛ قالب‏گیرى کردن و قالبها را تحمیل کردن - است. این تفکر هم به همان اندازه غلط است. نه مى‏شود فرهنگ را در جامعه رها کرد که هرچه پیش آمد، پیش بیاید، نه مى‏شود آن‏طور سختگیریهاى غلطى را که نه ممکن است و نه مفید، الگو قرار داد.1382/10/23


استعاره ای برای مدیریت فرهنگی
در مقوله‏ى فرهنگ، رفتارِ حکومت باید دلسوزانه و مثل رفتار باغبان باشد. باغبان بهنگام نهال مى‏کارد، بهنگام آبیارى مى‏کند، بهنگام هرس مى‏کند، بهنگام سمپاشى مى‏کند و بهنگام هم میوه‏چینى. باید فضاى فرهنگى کشور را باغبانى کرد؛ یعنى مسؤولانه و با دقت این مقوله را دنبال کرد. بعضى‏ها بعمد و کاملاً حساب شده بى‏بندوبارى را ترویج مى‏کنند. البته بنده نشانه‏هاى این کار را مى‏دیدم و حدس مى‏زدم که چه اتفاقى مى‏خواهد بیفتد. بعد کارهایى که دستگاه‏هاى مسؤول کردند و اطلاعاتى که به‏دست آوردند، روشن کرد که همان حدسى که مى‏زدم، واقعیت دارد.


فرهنگ ، ثقل اکبر است
فرهنگ ، ثقل اکبر است
تشکیل این شورا و وارد کردن افرادِ با فکر و با انگیزه براى تصمیم‏گیرى درباره فرهنگ کشور؛ و کمک قانونى و حیثیتى و هرچه که لازم است نسبت به این شورا؛ این کارى است که به عهده‏ى من است؛ اما از این‏جا به بعدش به عهده‏ى شما. من به آن دوست گفتم که بنده با شما پیش خداى متعال احتجاج خواهم کرد و به پروردگار خواهم گفت من بهترین کسانى را که مناسب این کار مى‏شناختم، در این شورا جمع کردم؛ شما به خداى متعال باید جواب بدهید؛ هرچه که فکر مى‏کنید باید پیش خداى متعال گفت، آن را بیان کنید و به فکرش باشید. حالا این را مى‏خواهم به شما عرض بکنم که مسؤولیت این شورا به خاطر اهمیت و سنگینىِ مسأله‏ى فرهنگ و علم، مسؤولیت سنگینى است؛ منتها ثقل‏اکبر در این‏جا فرهنگ است؛ چون هم خودِ علم و آموزش و هم جهتگیرى و کیفیت و روى‏کردهاى مختلف آن، تحت‏تأثیر فرهنگ عمومى جامعه است.1384/10/13

امکان تغییر و مدیریت فرهنگ
امکان تغییر و مدیریت فرهنگ
البته فرهنگ ملی را می‌شود به مرور در طول زمان تغییر داد؛ یعنی مثل کوه‌های عالم که در طول قرن‌های متمادی جابه‌جا نمی‌شوند، جزو ثوابت نیست. فرهنگ یک ملت را می‌شود با عوامل تأثیرگذار بتدریج عوض کرد؛ یک ملت از لحاظ فرهنگی عزیز را تبدیل کرد به یک ملت توسری‌خور و ضعیف؛ متقابلاً یک ملت تنبل را می‌شود تبدیل کرد به یک ملت زرنگ؛ این رنگ ثابت لایزالی و لایزولی نیست.1383/10/8



مدیریت فرهنگ ملی
بنابراین فرهنگ یک ملت، منشأ عمده تحولات آن ملت است. بله، بلاشک عوامل گوناگونی روی فرهنگ ملت اثر می‌گذارد ـ یعنی این تأثیر، دو جانبه است ـ اما عاملی که یک ملت را به رکود و خمودی، یا تحرک و استادگی، یا صبر و حوصله، یا پرخاشگری و بی‌حوصلگی، یا اظهار ذلت در مقابل دیگران، یا احساس غرور و عزت در مقابل دیگران، به تحریک و فعالیت تولیدی یا به بیکارگی و خمودی تحریک می‌کند، یا احساس غرور و عزت در مقابل دیگران، به تحرک و فعالیت تولیدی یا به بیکارگی و خمودی تحریک می‌کند، فرهنگ ملی است. فرهنگ ـ با همین تعریف ویژه ـ محصول تعریف جمعی از یک جامعه است و خودش مؤثر در همه حرکات و تحولات و تشکیل‌دهنده هویت یک جامعه است. البته فرهنگ ملی را می‌شود به مرور در طول زمان تغییر داد؛ یعنی مثل کوه‌های عالم که در طول قرن‌های متمادی جابه‌جا نمی‌شوند، جزو ثوابت نیست. فرهنگ یک ملت را می‌شود با عوامل تأثیرگذار بتدریج عوض کرد؛ یک ملت از لحاظ فرهنگی عزیز را تبدیل کرد به یک ملت توسری‌خور و ضعیف؛ متقابلاً یک ملت تنبل را می‌شود تبدیل کرد به یک ملت زرنگ؛ این رنگ ثابت لایزالی و لایزولی نیست.1383/10/8

حکومت و وظیفه مدیریت راهبردی فرهنگی کشور
حکومت و وظیفه مدیریت راهبردی فرهنگی کشور
آنچه که در مقوله‏ى فرهنگ بر عهده‏ى حکومت است، عبارت است از نظارت هوشمندانه، متفکرانه، آگاهانه، مراقبت از هرز روىِ نیروها و هرزه‏رویىِ علف هرزه‏ها، هدایت جامعه به سمت درست، کمک به رشد و ترقى فرهنگى افراد جامعه؛ باید به این همه مجموعه‏ى انسان و بخصوص جوان که در جامعه هستند، کمک کرد تا بتوانند راه صحیح و رشد خود را پیش ببرند. ما نه معتقد به ولنگارى و رها سازى هستیم، که به هرج و مرج خواهد انجامید، نه معتقد به سختگیرى شدید؛ اما معتقد به نظارت، مدیریت، دقت در برنامه‏ریزى و شناخت درست از واقعیات هستیم.
نمى‏شود ما میدان را رها کنیم تا دیگران هر کارى که مى‏خواهند، بکنند. امروز همان کسانى که ادعاى آزادى مى‏کنند و دم از لیبرال بودن مى‏زنند، پیچیده‏ترین و دقیق‏ترین و ظریفترین شیوه‏ى کنترل را بر روى فرهنگ کشورهاى خودشان، بلکه سراسر دنیا، اعمال مى‏کنند و سعى دارند که فرهنگ خود را به کشورهاى دیگر منتقل و تزریق کنند.1382/10/23


حکومت و وظیفه مدیریت راهبردی فرهنگی کشور
در قبال هجمه‏یى که امروز وجود دارد، نمى‏شود بیکار نشست و نظارت را از دست داد؛ بایستى با دقت، مراقب رفتار و حرکت فرهنگى جامعه بود و براى آن برنامه‏ریزى کرد؛ این یکى از مهمترین وظایف حکومت است و حق بزرگى است که مردم بر گردن حکومت دارند؛ حق رشد فضیلتها و پیشرفت در زمینه‏ى معنویات؛ این حق را باید حکومت ایفا کند. این مطلب مهمى است که باید برایش برنامه‏ریزى و فکر شود و راه‏هاى اثرگذارى بر روى فرهنگ عمومى مردم و رشد فضایل شناخته شود.1382/10/23


حکومت و وظیفه مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی کشور
در قبال هجمه‏یى که امروز وجود دارد، نمى‏شود بیکار نشست و نظارت را از دست داد؛ بایستى با دقت، مراقب رفتار و حرکت فرهنگى جامعه بود و براى آن برنامه‏ریزى کرد؛ این یکى از مهمترین وظایف حکومت است و حق بزرگى است که مردم بر گردن حکومت دارند؛ حق رشد فضیلتها و پیشرفت در زمینه‏ى معنویات؛ این حق را باید حکومت ایفا کند. این مطلب مهمى است که باید برایش برنامه‏ریزى و فکر شود و راه‏هاى اثرگذارى بر روى فرهنگ عمومى مردم و رشد فضایل شناخته شود.1382/10/23

زمینه مساعد برای مهندسی و مدیریت فرهنگی کشور
زمینه مساعد
اکثریت بزرگى از مردم در این انتخابات پایبندى خودشان را به دین، به ارزش‏هاى انقلاب، به دل‏بستگى‏هاى امام نشان دادند و دولتى هم براین اساس تشکیل شده و همین شعارها را هم این دولت تکرار مى‏کند و ادامه مى‏دهد و حرکت مى‏کند، مردم هم استقبال مى‏کنند و با آغوش باز این حرف‏ها را مى‏پذیرند. این، نشان‏دهنده‏ى یک زمینه‏ى بسیار خوبى است که ما باید از این زمینه استفاده کنیم. بنابراین، در وضع جدید، به نظر من پویایى، نشاط، انگیزه و نوآورى اعضاى این مجموعه بایستى مضاعف بشود؛ نمى‏شود قبول کرد که ما یک مجموعه‏ى فرهنگى داریم که آن را به عنوان قرارگاه اصلى مسائل فرهنگى و کارزار فرهنگى قرار داده‏ایم - یک‏چنین کارزارى در همه‏ى ادوار و در همه‏ى کشورها اجتناب‏ناپذیر است - در عین‏حال، در این قرارگاهِ اصلى، بى‏نشاطى یا رکود یا عدم پیشرفت ملاحظه و مشاهده بشود؛ این را من اصلاً تصور نمى‏توانم بکنم.1384/10/13



زمینه مساعد و امکانپذیری مهندسی فرهنگی کشور
این وضع جدیدى که در کشور به‏وجود آمده است و تشکیل دولت و گرایشى که امروز در عموم مردم و در دولت‏مردان مشاهده مى‏شود، این نوید را مى‏تواند بدهد که اوضاع براى برگرداندن جهتگیرى غلط، اوضاع مساعدى است؛ نه به این معنا که همه چیز از پیش قابل حدس قطعى باشد؛ بلکه بسته به این است که ما چه‏کار بکنیم، لیکن زمینه، زمینه‏ى مساعدى است؛ چون شعارهایى مطرح شده که منطبق با مبانى انقلاب بوده و مردم به این شعارها پاسخ داده‏اند؛ و من مکرر این را گفته‏ام. ما در انتخاباتى که چند ماه پیش گذراندیم، اکثریت قریب‏به‏اتفاق مردم، به ارزش‏هاى انقلاب رأى دادند.1384/10/13


اصلاح جهت گیری های غلط با مهندسی فرهنگی کشور
این وضع جدیدى که در کشور به‏وجود آمده است و تشکیل دولت و گرایشى که امروز در عموم مردم و در دولت‏مردان مشاهده مى‏شود، این نوید را مى‏تواند بدهد که اوضاع براى برگرداندن جهتگیرى غلط، اوضاع مساعدى است؛ نه به این معنا که همه چیز از پیش قابل حدس قطعى باشد؛ بلکه بسته به این است که ما چه‏کار بکنیم، لیکن زمینه، زمینه‏ى مساعدى است؛ چون شعارهایى مطرح شده که منطبق با مبانى انقلاب بوده و مردم به این شعارها پاسخ داده‏اند؛ و من مکرر این را گفته‏ام. ما در انتخاباتى که چند ماه پیش گذراندیم، اکثریت قریب‏به‏اتفاق مردم، به ارزش‏هاى انقلاب رأى دادند.1384/10/13

ضرورت وچود مرکز مهندسی فرهنگی کشور و عقبه فکری و خط مقدم اجرایی آن
ضرورت وجود مرکز مهندسی فرهنگی کشور و عقبه فکری و خط مقدم اجرائی آن
شورای عالی انقلاب فرهنگی آن مرکز مهندسی و حراست کننده‌یی است که مورد نظر ماست، پیشنهاد بدهید این شورا را منحل کنیم و یک شورایی دیگر به وجود بیاوریم. ما تصور می‌کنیم مرکز می‌تواند این شورا باشد. این احتیاج دارد به دو چیز اساسی: اول، عقبه‌ی علمی و فکری؛ دوم، خط مقدم اجرایی. عقبه‌ فکری‌اش همان جایی است که باید مطالعه و کارهای علمی بکند.1383/10/8


عقبه فکری و خط مقدم اجرائی در اجرای نقشه مهندسی فرهنگی کشور
شورای عالی انقلاب فرهنگی آن مرکز مهندسی و حراست کننده‌یی است که مورد نظر ماست، پیشنهاد بدهید این شورا را منحل کنیم و یک شورایی دیگر به وجود بیاوریم. ما تصور می‌کنیم مرکز می‌تواند این شورا باشد. این احتیاج دارد به دو چیز اساسی: اول، عقبه‌ی علمی و فکری؛ دوم، خط مقدم اجرایی. عقبه‌ فکری‌اش همان جایی است که باید مطالعه و کارهای علمی بکند.1383/10/8


عقبه فکری و خط مقدم اجرائی در اجرای نقشه مهندسی فرهنگی کشور
این جا آن قرارگاه مقدم فرماندهی است. عقبه فکری شما در مراکز دانشگاهی و حوزه‌ای و دبیرخانه خودتان که باید محور همه این مراکز باشد، آنجاهاست؛ خط مقدمتان هم عبارت است از دولت، مجلس و حتی مجمع تشخیص مصلحت ـ که توضیح خواهم داد مجمع هم تشخیص هم یکی از مراکزی است که خط مقدم شماست و می‌تواند سیاستگذاری کند ـ و دستگاه قضایی و دیگر دستگاه‌هایی که در کشور هتنسد؛ اینها بازوان اجرایی شما هستند. این بازوان اجرایی، فقط چهار وزارتخانه‌ فرهنگی نیستند ـ یعنی وزارت علوم و ارشاد و بهداشت و آموزش و پرورش ـ بلکه صنایع ما هم جزو خط مقدم شماست. فرهنگ ما باید در تولید صنعتی ما اثر بگذارد: ما چه چیزی تولید کنیم؟ چگونه تولید کنیم؟ برای چه تولید کنیم؟ صداوسیما هم جزو خطوط مقدم شماست. دستگاه قضایی ما ـ اداره زندان، کیفیت زندان و این گونه مسائل ـ همه‌اش با فرهنگ ارتباط دارد و باید تحت تأثیر آن باشد. مجلس ما برای عملی شدن آنچه این جا به عنوان مهندسی انجام می‌گیرد، حتماً باید قانون بگذارند. مجمع تشخیص مصلحت هم در سیاستگذاری‌ها همین مهندسی کلان را درنظر داشته باشد. ما در آنجا سیاستگذاری رسمی فرهنگی داریم، نه مهندسی موردنظر ما که نگاه کلان به مباحث فرهنگی است. بنابراین آنچه شما در این جا تصویب می‌کنید، به مجمع تشخیص مصلحت می‌رود، برای یک منظور؛ به دولت می‌رود، برای یک منظور؛ به مجلس شورای اسلامی می‌رود، برای یک منظور؛ به صداوسیما می‌رود، برای یک منظور.1383/10/8


قرارگاه اصلی و عقبه علمی و فکری و خط مقدم اجرائی آن در مهندسی فرهنگی کشور
این جا آن قرارگاه مقدم فرماندهی است. عقبه فکری شما در مراکز دانشگاهی و حوزه‌ای و ما سال گذشته این‏جا عرض کردیم "مهندسى فرهنگى کشور" به عهده‏ى شماست؛ گفتیم این‏جا "قرارگاه اصلى" است، عقبه‏ى شما هم دبیرخانه و ملحقات دبیرخانه است و شوراهاى اقمارى و شوراى معین و کمیته‏هاى کارشناسى و جمع‏هاى دیگرى که هستند؛ خطوط مقدّم اجرایى شما هم وزارت آموزش و پرورش، وزارت آموزش‏عالى، وزارت ارشاد و دستگاه‏هاى مختلف هستند،1384/10/13


جایگاه مهندسی فرهنگی و مدیریت راهبردی فرهنگی کشور
این جا را در واقع باید اتاق فرمان فرهنگی کشور یا ستاد عالی فرهنگی و علمی دستگاه‏های کشور ـ اعم از دستگاه‏های فرهنگی و سایر دستگاه‏ها ـ و مرکز مهندسی فرهنگی کشور به حساب آورد. 1381/9/26


خط مقدم اجرائی در اجرای نقشه مهندسی فرهنگی کشور
مجلس یک مرکز بسیار مهم و مورد نیاز است برای این مهندسی اساسی و کلان فرهنگی کشور. بعد از آن که در این‏جا مطلب پخته می‏شود و جا می‏افتد، به مجلس بروید و در کمیسیون‏ها از آن دفاع کنید و نظر نمایندگان را جلب نمایید و قانون مورد نیاز آن را از مجلس بگیرید.1383/10/8


ارتباط با مجلس و اجرای نقشه مهندسی فرهنگی کشور
مجلس یک مرکز بسیار مهم و مورد نیاز است برای این مهندسی اساسی و کلان فرهنگی کشور. بعد از آن که در این‏جا مطلب پخته می‏شود و جا می‏افتد، به مجلس بروید و در کمیسیون‏ها از آن دفاع کنید و نظر نمایندگان را جلب نمایید و قانون مورد نیاز آن را از مجلس بگیرید.1383/10/8


 


بیانات رهبر عزیز در جمع اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط علیرضا زرقانی در 21/5/90:: 5:14 عصر


حسن رحیم پور ازغدی



من در این فرصتی که در اختیارم هست، سعی می کنم یک نگاه مقایسه ای به یکی از بنیادهای علم سیاست و تعریفی که از آن دو دیدگاه و گفتمان شده است داشته باشم؛ البته وقتی از دو دیدگاه صحبت می کنیم لزوماً تباین کلی و کامل بین آنها قائل نیستم. حتماً مشترکاتی بین همه فلسفه های اجتماعی که بنیان علوم اجتماعی از جمله علوم سیاسی اند وجود دارد. از مشترکات شروع می کنیم. در هر موضوعی باید از مشترکات شروع کرد و با تأکید بر آنها و بعد در نقاط اختلاف و محورهایی که تفاوت به وجود می آید استدلال کرد که چرا راه "الف " را می رویم و راه "ب " را نمی رویم.

من سعی می کنم در این فرصت اولاً به آنچه در متون کلاسیک در باب یکی از پایه ها و بنیادهای اصلی علم سیاست، یعنی تعریف "حق " آمده اشاره ای بکنم، که حتی تعریف "قدرت " مسبوق به تعریف "حق " است. یعنی وقتی از قدرت و حدود آن، مشروعیت قدرت و منشأ قدرت، صحبت می کنید عملاً و واقعاً همه اینها قابل ارجاع، بلکه لازم الارجاع به مفهوم حق و تعریف حق است؛ آنچه که در منابع کلاسیک ترجمه ای در حوزه فلسفه سیاست و علوم سیاسی در باب حق به عنوان محور تعریف مشروعیت قدرت و قدرت به عنوان یکی از بنیادهای علم سیاست مطرح می شود طبق آنچه که در متون کلاسیک درسی هم هست، من گزارش مختصری عرض می کنم برای این که بعد اشاره بکنم فیلسوفان مسلمان در حوزه سیاست به مسأله حق و حقوق و منشأ حق چگونه نگاه می کنند و آن را چطور تفسیر می کنند.

فلسفه و منشاء حق

در متون کلاسیک گاهی تصریح می شود و گاهی نمی شود و یکی از مشکلات آموزشی در علوم اجتماعی از جمله علوم سیاسی و حقوق در دانشگاه های ماست که بدون بررسی ریشه ها، یک مرتبه به شاخه ها می روند و میوه ها را باهم مقایسه می کنند. این یک اشتباه بزرگ است. به لحاظ فلسفی، میوه ها روی شاخه ها رویید ه اند، شاخه ها روی ساقه ها رویید ه اند، ساقه از ریشه آبیاری می شود؛ بنابراین هر وقت هرکسی در هر مکتبی از هر منظری که راجع به حقوق سیاسی و در درجه اول، سخن می گوید باید ابتدا موضع فلسفی خودش را در حوزه حکمت نظری بیان کند. سپس، در حکمت عملی، یعنی در علوم سیاسی، علوم اقتصادی، حقوق و اخلاق عملی. شما هم اظهارنظری بکنید راجع به این که چه کسانی، چه حقوقی و چه حدودی دارند و از جمله در عرصه سیاست چه رابطه متقابلی بین دولت ها و شهروند وجود دارد، چه حقوق متقابلی، چه وظایف متقابلی، باید ابتدا روشن بکنید که فلسفه های مضاف در عرصه حکمت عملی بر چه مباحث تئوریک و ریشه ای در حوزه حکمت نظری مبتنی است. به عبارت دیگر شما در عرصه علوم سیاسی، حقوق، اقتصاد، مکتب های مختلف اقتصادی، سیاسی، حقوقی، منطقاً هیچ اظهارنظری نمی توانید بکنید الا این که قبلاً موضع انسان شناختی خودتان را بیان بکنید، یعنی بگویید چه تعریفی از انسان دارید، چه تعریفی از هستی، جهان، مرگ و زندگی، سعادت و شقاوت، از باید و نباید،اینها همه به هم مربوط می شود، نقطه وصل حکمت عملی و حکمت نظری اگر قیچی شد و بریده شد، آن وقت باب فلسفه سرایی در حوزه حکمت عملی باز می شود. همین اتفاقی که افتاده است، یعنی به خصوص در حوزه فلسفه سیاسی در قرن 20، شما می دانید هرچه جلوتر آمدیم از حوزه استدلال های فلسفی- نظری فاصله گرفتند. علوم سیاسی، جدا شدند، منقطع شدند، به سمت پراگماتیزم و منفعت گرایی پراگماتیستی چرتکه اندازانه آمدند، که الان مشکل را چطور حل بکنیم، در عرصه قدرت، در عرصه سیاست و در عرصه روابط بین الملل.

یکی از منشأهای این نوع عمل گرایی و منفعت گرایی افراطی در حوزه علوم اجتماعی، از جمله علوم سیاسی، در قرن 20 تا امروز که هرچه جلوتر آمدیم، بیشتر شده، زیر سؤال رفتن حکمت نظری است، زیر سؤال رفتن معرف شناسی، انسان شناسی، هستی شناسی و بنیان های فلسفی است و قطع رابطه بین حکمت نظری و حکمت عملی. یعنی این که بایدها از هست ها جداست. بحثی که از "هیوم " به بعد تئوریزه شد و "کانت " به شکل دیگری این را تئوریزه کرد. عملاً دیدگاه های "هیوم " و "کانت " به لحاظ فلسفی، بنیان های علم سیاست را در غرب زیر و رو کرد، چون دیگر رابطه بین حکمت عملی و نظری قطع شد.

در دیدگاه "هیوم " "باید " از "هست " جداست؛ بنابراین معنی آن این است که شما در حوزه علوم سیاسی، اقتصاد و حقوق بشر از جمله حقوق سیاسی، نمی توانی هیچ استدلال فلسفی بکنی، استدلال هستی شناختی، انسان شناختی، جهان شناختی، امکان ندارد، برای این که یک مانع معرفت شناختی بین "هست " و "باید " وجود دارد. این یک حمله بسیار خطرناک به بنیادهای فلسفی سیاست، حقوق، و اخلاق بود. ضربه بعدی در حوزه اپیستمولوژی کانت وارد شد و آن که اصلاً حکمت عملی خودش مبتنی بر بدیهیات خودش است. هیچ ابتنایی بر حکمت نظری ندارد، ما له و علیه اخلاق و حقوق و این مباحث و بنابراین احکام سیاسی و اقتصادی و حقوق نمی توانیم استدلال فلسفی و نظری بکنیم.

این که آنها به چه دلایل تاریخی و فرهنگی به وجود آمد، نمی خواهم متعرض بشوم. فقط می خواهم ابتدای بحث به یکی از نتایج دهشتناک این مسئله توجه داشته باشید.

در فلسفه علوم اجتماعی و علوم سیاسی و حقوق، حقوق سیاسی و حقوق بشر در غرب متأخر در چند قرن اخیر به خصوص از "هیوم " و سپس از "کانت " به بعد تا به امروز، بنیان های فلسفی علم سیاست، متزلزل است و لذا هر چه جلوتر آمدیم بیشتر تصریح کردند که برای سیاست دنبال فلسفه نگردید. همین طور که بنیان های فلسفی اخلاق متزلزل شده، بنیان های فلسفی مکتب های اقتصادی متزلزل شده است. چون وقتی گفتی باب حکمت نظری مسدود است، امکان استدلال و برهان له و علیه هیچ گزاره ای در عرصه مابعدالطبیعه وجود ندارد یا[وقتی] گفتید که رابطه حکمت نظری و حکمت عملی قطع است و هیچ بایدی مستند به هیچ هستی نیست این ها چه معنی دارد؟ معنی اش این است که در دانشکده های حقوق و علوم سیاسی، در دانشکده های علوم اجتماعی، شما دنبال فلسفه برای بایدها و نبایدهای علوم اجتماعی نگردید.

البته دو- سه قرن طول کشید تا به این نتیجه تصریح شد پنج- شش دهه است که صریحا آن را می گویند آخرین نمونه اش آن که ریچارد رورتی آمد در همین ایران و اخیرا فوت کرده است. حدود ده سال پیش در این جا راجع به دموکراسی بحث می کرد. و از لیبرال دموکراسی دفاع می کرد، بعد از او راجع به دموکراسی سؤالات فلسفی پرسیدند. ایشان تعجب کرد و گفت چرا راجع به دموکراسی سؤال فلسفی می پرسید؟ اصلا ما احتیاجی به این نداریم که له یا علیه دموکراسی یا ضد دموکراسی برهان بیاوریم. ما صرفا چرتکه می اندازیم، به منافع نگاه می کنیم. می گوییم ممکن ترین نظام سیاسی یا بهترین نظام سیاسی، لیبرال دموکراسی است و این را می پذیریم. این حرفی بود که آقای ریچارد رورتی زد و به عنوان یکی از آخرین نظریه پردازان لیبرال دموکراسی صریحا اعلام کرد ما برای دموکراسی و لیبرال دموکراسی احتیاجی به هیچ استدلال فلسفی نداریم. من الآن نمی خواهم راجع به درست یا غلط بودن آن بحث کنم. فقط می خواهم به شما دوستان توجه بدهم؛ جمع بندی نکته اول: براساس اپستیمولوژی مدرن و پسامدرن غرب از آنچه که هیوم و سپس کانت تصریح کردند و بعد در دوره پست مدرن، خیلی علنی و شفاف گفته می شود که ما دنبال فلسفه واحد برای هیچ نظام حقوقی و اخلاقی برای همه بشر در همه زمان ها و مکان ها نباید باشیم، چون اصلا این مباحث استدلال بردار و فلسفه بردار نیست. ما با گفتمان های مختلف، اپیستما های مختلف روبه روییم و صرفا بحث توافق و هماهنگی نسبی و اجمالی بین فقدان فلسفه نظری اپیستماها و گفتمان های مختلف مطرح است.

بنابراین آنچه در ذهن برخی افراد به عنوان منادیان و مبلغان کم سواد یا بی سواد علوم سیاسی مدرن ادعا می شود که یک بحث فلسفی پیچیده ای در حوزه علوم سیاسی است و یک مباحث فلسفی است که از طرف دین داران مغفول مانده و با فلسفه ای ثابت می کنیم که مفهومی به عنوان حقوق بشر با مبانی لائیک و غیرالهی تعریف می کنیم روشن شود که اساسا این، وجود خارجی ندارد. یعنی از هیوم و کانت به بعد، هیچ حکمت نظری مستدلی پشت صحنه حکمت عملی از جمله علوم سیاسی و علوم اجتماعی و حقوق نیست و دستگاه نظام های حقوق بشری مادی وجود خارجی ندارد. آنان که طالب این گفتمانند که گفتمان غالب در غرب و غرب زده در جهان است ، همین کتاب ها را ترجمه و تدریس می کنند و براساس همین ها مدرک می دهند.

نمونه ای که روی آن بحث و به آن تکیه می کنند مسئله حقوق طبیعی است که آن موضوع اصلی بحث ماست که روشن کنیم حقوق طبیعی هم جز با تفسیر الهی قابل دفاع نظری و تحقق عملی نیست و هر جا که حقوق طبیعی، حقوق فطری، حقوق ذاتی به عنوان مبنای علم سیاست تعریف شد، اگر رابطه اش با استدلال دینی و الهی، با جهان بینی توحیدی به عالم و آدم و دیدن یک ارتباط غایی بین عالم و آدم قطع شد، حقوق فطری، حقوق ذاتی و حقوق الهی یا هر اسمی که می خواهید روی آن بگذارید، بعد از مدتی زیر سؤال می رود یا منحرف می شود و در عمل میوه تلخ می دهد؛ این اصل ادعای بنده است.

دو دیدگاه را برای شما عرض می کنم و راجع به آنها بحث می کنیم؛

در نگاه کلاسیک که در دانشگاه ها تدریس می شود، براساس متون ترجمه ای اصل مسئله حق و حقوق به عنوان بنیاد تعریف قدرت مشروع و بنیاد قدرت سیاسی از جمله مباحث حقوقی این طور تعریف شده است:

انسان یک حیوان اجتماعی، سیاسی، یک موجود بالضروره اجتماعی است، و برای این که به زندگی اجتماعی ادامه دهد مرزبندی را اختراع کرده است؛ این موردی است که در کتاب های درسی ترجمه می شود.

چون تعدی و تجاوز باعث می شود که جامعه متزلزل شود و افراد پراکنده شوند فلسفه جامعه زیر سؤال می رود، بشر به تدریج موجود سیاسی شده، استعداد سازماندهی پیدا کرده، و لازم دیده که یک مرزبندی و تعریف حقوق و حدود در عرصه روابط اجتماعی بشود. اصلا علم سیاست از همین جا آغاز می شود. نحوه مهندسی حقوق و حدود با محوریت قدرت و توزیع قدرت در جامعه است که تعریف علم سیاست محسوب می گردد و بنیان علم سیاست از یک طرف به تعریف حق برگشته و از یک طرف به قدرت که آیا حق، قدرت را تنظیم و مدیریت و مهندسی می کند، یا قدرت است که تکلیف حق را معلوم می کند.

مکاتب مختلفی که در حوزه سیاست پیدا شدند، خواهم گفت که در کدامیک از این گزاره ها مشترکند(شاید احتیاج به گفتن نباشد) اگر به عرایض بنده دقت کنید متوجه می شوید که در کدام یک از این محورها ما مشترکیم و تفاوتی وجود ندارد و در کدام ها تفاوت ها شروع می شود.

به این عبارتی که عینا از بعضی از متون کلاسیک درسی شما خواندم، توجه بکنید که یکی از نقاط اختلاف از این جا خواهد بود، بعد در توضیحات من روشن می شود.

کل مرزبندی های حقوقی در جامعه محصول سیاسی شدن انسان به عنوان یک موجود و یک حیوان سیاسی است. پیچیدگی قدرت سازماندهی جامعه، استعداد سازماندهی و همه مرزبندی های حقوقی و حدودی در جامعه اختراع بشر است. بشر به اضطرار زندگی اجتماعی (برای این که همدیگر را تکه تکه نکنند) کل قوانین و حتی قوانین و حقوق اولیه را خود اختراع کرد، برای این که جامعه دوام داشته باشد و این محصول ده ها هزار سال تجربه زندگی اجتماعی بشر است و منشأ حق و تکلیف اجتماعی، همین جعل بشری ناشی از اضطرار در زندگی اجتماعی است.

ما خواهیم گفت که در فلسفه حقوق اسلامی، در بعضی حقوق که حالا می توانیم به حقوق درجه دوم تعبیر کنیم (حقوق ثانوی- حقوق فرعی- مصادیق حقوق) مسائلی است که مبتنی بر حقوق اولیه پیش می آید، البته آنجا بحث عقود، قراردادها، اوفوا بالعقود، پروتکل های سیاسی- اجتماعی- اقتصادی، حتما معنا پیدا می کند، آنجا می توانید تعبیر اختراع بکنید، ضمن این که اختراع محض نیست، بحثی است بین فیلسوفان مسلمان در عرصه حقوق، تفاوتی بین انتزاعی محض بودن حقوق یا اعتباری بودن حقوق به این معنا که یک منشأ انتزاع نفس الامری پشت صحنه حقوق بشر، هست، یعنی گرچه حقوق، به یک معنا اعتبار ذهنی است اما این اعتبار پشتوانه ای در نفس الامر عالم و آدم دارد، یعنی ناظر به یک رابطه حقیقی و واقعی بین عالم و آدم است و محصول علی و نتیجه علی واقعی عینی در باب سعادت و شقاوت بشر دارد. حالا خواهیم گفت مسأله نگاه غایی و غایت مدار در باب فلسفه حق و حقوق به کجا برمی گردد و ناظر به کجاست. در این دیدگاه، باز در بحث های کلاسیک که ترجمه می شود، سیر تاریخی و قصه ای که برای شروع علم سیاست سروده می شود این است که بشر احتیاجات متعدد روانی و مادی و... دارد و از زمان ناشناخته ای مجبور شده است که اجتماعی زندگی کند والا نابود می شده است. کسانی که در جامعه هستند برای تامین نیازهایشان وارد عمل می شوند، بین منافع و خواسته های افراد با همدیگر و کم کم احتیاج قهری و پراگماتیستی به مرزبندی قدرت و منافع پیدا می شود، برای این که تمام زندگی سراسر جنگ و تجاوز و هرج و مرج و تعدی و نابودی نشود. هزاران سال طول کشیده است که بشر این را فهمیده است و بعد از تجربه فهمیده است که اگر ما چارچوب هایی تعیین نکنیم که داخل آنها فاعل و مختار و بیرون از آنها محدود باشیم و اگر از آن حد گذشتیم، از خط قرمزها گذشتیم، به اصطلاح آن قوه ای که نماینده جامعه است ما را گوشمالی بدهد تا بعد برگردیم به حریم خودمان (به چارچوب لانه خودمان)

اشکالات به منشأ حق در غرب

این اشکالات به این ترتیب بوده که حدود و حقوق جعل شده است. ما در هر سه مبنای این نگاه به منشأ حقوق اشکال داریم. این که بشر از ابتدا هیچ توجهی به مسأله حق و قانون نداشته است، این که هزاران سال طول کشیده است تا بشر فهمیده که مثل حیوانات بفهمد، خوب حیوانات هم همین طورند. یعنی شما چهار تا گورخر را در یک قفس بیندازی، یک مدتی به هم لگد می زنند، بعد از یک مدتی حریم خودشان را می شناسند. یکی می فهمد که آخور آن طرفی مال آن یکی است و آخور دیگر مال این یکی است و به حریم هم تجاوز نمی کنند، ما فکر می کنیم بشر، یک کمی پیچیده تر از گورخر به ضرورت قانون و حقوق رسیده است. هزاران سال طول نکشیده که از باب اضطرار به این مسأله برسد و در واقع تفاوت پروتکل های ما، با پروتکل های حیوانات، بر سر این است که، پای لفظ و کلمه در بین ما می آید ولی در آنجا نمی آید. آنجا صرفا با لگد، پروتکل امضا می شود.

این تفاوت کافی نیست، حقوق و حدودی که منشأ آنها همان حقوق است، صرفا زاده روابط اجتماعی بشر و اضطرارات نیستند، صرفا اختراعی و قراردادی و وضعی نیستند. این که همه چیز محصول توافق و اضطرارهای درون جامعه باشد و حقوق و قوانین و مسئولیت ها، منشأ بیرونی نداشته باشند، این اولین اختلاف نظر ما با دیدگاه های کلاسیک در حوزه علوم سیاسی و فلسفه سیاست است که در دانشگاه های شما، در کتاب ها به شما آموزش می دهند.

البته فروع حقوق را که شمردند در ذیل این تعریف شده است که من دیگر وارد جزئیات آن نمی شوم. حقوقی که یک سری حقوق خصوصی در ذیل این تعریف می کنند مثل حقوق مدنی، حقوق تجارت که روابط متقابل افراد را با هم تعیین می کند. یک سری حقوق عمومی داخلی تعریف می کنند مثل حقوق اساسی و حقوق جزا که روابط متقابل افراد و دولت را تعیین می کند و یکی هم روابط دولت ها با هم است که حقوق بین المللی عمومی تعریف می شود. ما در فروع بحثی نداریم، این تقسیم بندی ها در حقوق طبیعتا هیچ مشکلی ندارد و ممکن است کسانی پیشنهادهای دیگری داشته باشند، اما روی منشأ این تعریفی که از حق و حقوق شد اشکالاتی داریم که یک مورد آن را عرض کردم.حقوق اساسی که مفاهیم اولیه حقوق سیاسی را می خواهد در جامعه تعریف کند و علوم سیاسی را شکل بدهد، یکی از شعبه های حقوق عمومی داخلی تعریف می شود یا حقوق به طور کلی و بدون قید. آن وقت حقوق اساسی را می آیند به عنوان یک شعبه از حقوق عمومی داخلی تعریف می کنند که می آید ساختار دولت را، شاخه های دولت را تعریف می کند، حقوق و تکالیف افراد را در برابر دولت تعریف می کند و یک بحث راجع به دولت است، یک بحث راجع به حکومت است و یک بحث راجع به حقوق و تکایف شهروندان در برابر دولت است و این که منبع حقوق اساسی چیست. تقسیم بندی ها ادامه پیدا می کند. یکی بحث قانون اساسی است که صد و چند سال اخیر بیشتر مطرح شده و چون قانون اساسی در هیچ کشوری برای همه مسایل کافی نبوده و به کلیات و مسائل مستحدثه اکتفا می کرده گاهی لازم می شده تغییراتی در بخشی از قانون اساسی به وجود بیاید، عملا هم قانون اساسی همه کشورها یا عمل نمی شده یا در معرض تزلزل و تجدیدنظر بوده یا خلأهایی به وجود آمده که با قانون گذاری عمومی خواسته اند آن را پر کنند. ضمن این که اگر خلأ هم نمی داشتند، برای حل مشکلات ریز، مدام نمی شود به قانون اساسی برگشت و ارجاع کرد. طبیعتاً باید یک سری قوانین و حقوق متقابلی که در ذیل قانون اساسی قانون گذاری می شود، ارجاع داد.

منبع سومی که می شمارند بحث عرف است که اصلا بعضی کشورها که بعضی از آنها اتفاقاً هم پدران نظری لیبرالیزام، دموکراسی و هم مشروطیت هستند، مثل خود انگلیس اصلا چیزی به نام قانون اساسی ندارند. هیچ قانون نوشته شده ای که به رأی ملت گذاشته شده باشد یا نمایندگان ملت آنها را تصویب کرده باشند و چارچوب مشخصی برای رفتار حکومت و مردم در برابر هم در آن تعریف شده باشد اصلا وجود خارجی ندارد. بعضی ها این را نمی دانند. با این که اینها نظریه پردازان اصلی هم لیبرالیزم، هم لیبرال دموکراسی، انگلیسی بودند و پدران مشروطیت شمرده می شوند ولی به لحاظ تئوریک در غرب، تا الان هم قانون اساسی ندارند؛ علاوه بر این دیدگاه های پوزیتیویستی اصلا به فلسفه برای حقوق قائل نیستند و مهد پوزیتیویسم انگلستان است. جایی که در حوزه علوم اجتماعی، مهد نظریه های پوزیتیویزم است. یعنی اساساً فلسفه ای برای حقوق و اخلاق و سیاست تعریف نمی شود، که برهان له یا علیه بیاوری، احتیاجی به فلسفه نیست. در حوزه حکمت عملی هم قانون اساسی ندارند اصلا، پدران تئوریک لیبرالیزم و دموکراسی یک قانون اساسی برای کشورشان تعریف نکردند، یعنی تا همین الان هم سلطنت است، سلطنت مشروطه. ضمن این که شما فکر نکنید الان جشن تاج گذاری نوه ملکه انگلیس است با میلیاردها خرج، بعضی ها فکر می کنند ملکه انگلیس اختیارات ندارد. بروید بخوانید ببینید چقدر اختیارات دارد. می گویند اختیارات ندارد و یک شیء تشریفاتی است، اصلا تشریفاتی نیست. ملکه انگلیس اختیاراتش از بسیاری از رئیس جمهورهای دنیا بیشتر است. با این که قانون اساسی هم ندارند، سر و صدایش را در نمی آورند. اینها مواردی است که معمولا پشت پرده تبلیغات پنهان می ماند. در کشورهایی که قانون اساسی مدون ندارند حقوق اساسی صرفاً براساس عرف و عادت و جو و گروه فشار و رسانه ها و بنگاه های سرمایه داری تعریف می شود؛ نام آن را وجدان عمومی می گذارند و در سیستم سیاست ملی اجرا و تثبیت می شود. گاهی می بینید با وجود گذشت یک یا دو قرن همچنان براساس همان تعاریف عمل می شود، در حالی که نه هیچ استدلال فلسفی دارد، نه هیچ قانون نوشته شده ای؛ اصلا هیچ رایی وجود ندارد. اصلا هیچ نوع دموکراسی حقیقی پشت صحنه برای تنظیم این نوع حقوق اساسی وجود ندارد. یعنی نه پارلمان آن را تصویب کرده، نه ملت رای مستقیم داده، نه رای غیرمستقیم داده، هیچ! نه بگوییم یک مجمع خاص انتصابی وجود دارد که این کار را بکند. حدود صلاحیت سه قوه حکومتی، حدود مردم در برابر حکومت و مسائل اساسی، همه اینها به تدریج و خیلی سیال شکل گرفته است. نه برهان فلسفی پشت آن است، نه مبنای دینی و نه در هیچ قانون به رای عموم گذاشته شده ای تصویب شده است. اسمش این است که ما با عرف و عادت بعضی از حقوق اساسی مان را تعریف می کنیم. این هم نکته دوم که این توهمی که در بعضی ذهن ها هست که تفکر لائیکی که پشت مساله مشروطیت و قراردادهای اجتماعی و پروتکل ها و دموکراسی هست، حتماً براساس فلسفه ای است، حتماً پشت آن یک استدلال فلسفی است. گفتیم نه! اصلا رابطه حکمت نظری و عملی وقتی قطع شد یعنی قدرت به تعریف سیاست دیگر مستند به برهان فلسفی نیست؛ له و علیه اخلاق نمی شود برهان آورد. له و علیه حقوق سیاسی هم و در باب حقوق بشر هم همین طور.



کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط علیرضا زرقانی در 3/6/89:: 3:51 عصر
 

احمد خسروی در وبلاگ خود خاطره ای جالب را از شیخ حسین انصاریان منتشر کرد:

یک بار زمان شاه وارد یک مشروب فروشی شدم، با همین عبا و عمامه! دیدم سر تمام میزها مشروب است، یک عده‌ای مشغول نوشیدن و یک عده‌ای مست هستند و یک عد‌ّه تازه نشسته‌اند.

من که وارد شدم صاحب کافه گفت: آقا اشتباه آمده‌اید! گفتم: نه برادر، اشتباه نیامده‌ام، آدرس گرفتم و درست آمدم، مگر اینجا فلان کافه نیست؟ گفت : چرا ! گفتم: پس من درست آمدم. گفت: فرمایشی دارید؟ گفتم: یک کلام!





آن زمان هم من سی سه سالم بود، جوان بودم! گفتم: من فقط یک کلمه می‌خواهم به تو بگویم، اما باید اول از تو بپرسم: یهودی هستی: گفت : نه! مسیحی هستی؟ گفت: نه! مسلمانم! گفتم: سنی هستی؟ گفت: نه شیعه هستم! گفتم : پس می‌توانم آن یک کلمه را به تو بگویم! گفت: بگو! گفتم: پروردگار فرموده: مؤمنان پیر، نورِ من هستند و من حیا می‌کنم که نورم را با آتشم بسوزانم، من خدا دیگر از او حیا می‌کنم

گفتم: تو که از شصت سال گذشتی و سر و صورتت پر از سفیدی است، چه می کنی؟ گفت: چکار بکنم؟ تکان عجیبی خورد!. گفتم: دیروز چقدر آوردی؟ آن زمان، گفت: هفت هزار تومان! هفت هزار تومان شمردم و گفتم: این پول مشروب ها، به اینها هم بگو دیگر نخورند و بلند شوند بروند. همه را بیرون کرد. با هم رفتیم تمام مشروب ها را داخل چاه ریختیم. رفتم رفقایم را آوردم یک پولی روی هم گذاشتند، بیست و چهار ساعت نشد که به تعداد دویست نفر دیگ و بشقاب و قاشق و چاقو همه چیز آوردیم!؛ یعنی من صبح این کار را کردم، بعد از ظهر آنجا تابلوی چلوکبابی خورده بود، چلوکباب هم داشت! روز اول هم یک روحانی گفت: دویست پرس چلوکبابش را من می‌خرم! بعد هم دیگر چلوکبابی شد!.

کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط علیرضا زرقانی در 3/2/89:: 12:33 عصر

نمی توان تصور کرد که فرزندی در یک خانوده بدنیا بیاید و پدر و مادر وی تمام تلاشهای خود را برای موفقیت او بکار نگیرند. گاهی این تلاشها به شکلی است که تمام فعالیتهای والدین در سایه رشد و پیشرفت فرزندشان قرار می گیرد، آنهم در دنیای پرهیاهوی فعلی که  همراه با  پیشرفت تکنولوژی کار را برای تربیت نسل آینده و کودکان سخت تر هم کرده است.

در حال حاضر سر و صدای حاکی از موفقیت جامعه ایران که بدلیل همبستگی و پایداری کانون گرم خانواده ها و تربیت درست کودکان شکل گرفته به جوامع غرب رسیده تا آنها هم ثبات خانواده را در دستور کار خود قرار داده و برای پیشبرد اهداف خود بخصوص در ایران تیرهای زهر آلود خود را به سمت همین کانون خانواده نشانه روند .زیرا می دانند همیشه یک جامعه سالم متاثر از خانواده های سالم است .

 در این بین فطرت پاک کودکان بیشتر از بقیه مورد آماج حملات قرار می گیرد و این حملات بگونه ای طراحی می شوند تا پدر و مادر کودک ناخواسته در این حملات برای آسیب زدن به فطرت کودک سهم بسزایی هم داشته باشند.

تلویزیون به عنوان یکی از فراگیرترین رسانه هاست که عمدتا خانواده ها کمترین نگرانی را درباره برنامه های آن دارند . اما اکنون فارغ از نقدهایی که به برنامه سازان تلویزیون و حتی سایر رسانه ها بخصوص در حوزه کودک وارد است که نیاز به مجالی دیگر جهت آسیب شناسی جدی آن می باشد، در اینجا تاثیرات منفی رسانه هایی را بیان می کنیم که به مدد پیشرفت تکنولوژی و حمایت همین خانواده ها به آغوش گرم خانواده وارد می شوند تا با استفاده از غفلت پدرها و مادرانی که بقولی تمام هم و غمشان کودکانشان هستند، اولین آسیبهای طراحی شده به پاکترین ومعصوم ترین افراد جامعه وارد شود. آسیب هایی که شاید دیگر مجالی برای بازسازی آن فراهم نشود. 

اگر سری به خانواده ها بزنیم تقریبا بخش اعظم و قابل توجهی از این خانواده ها بخصوص جوانانی که تازه تشکیل خانواده داده و اتفاقا دارای فرزندی هم شده اند ماهواره از ضروریات زندگی شان شده تا جایی که برخی عنوان می کنند ابزاری است برای پر کردن اوقات فراغت! 

گشتی در کانالهای ماهواره ای جدا از برنامه های مستهجن آن که در این مبحث قصد پرداخت به آن را نداریم نشان می دهد که برنامه های ویژه کودکان در این شبکه های ماهواره ای روزبروز در حال افزایش است وحتی برخی از برنامه های بزرگسالان بطور عمد بصورت انیمیشن و فانتزی ساخته می شود تا کودکان را هم همراه خود کنند.
 
جالب این است که برنامه های ویژه کودکان به مراتب بسیار حرفه ای تر هم ساخته شده و دوبله های حرفه ای هم دارند برنامه هایی که میلیاردها دلار صرف ساخته شدن آنها شده و حتی کانالهای با فرکانسهای بسیار قوی هم برای آنها در نظر گرفته می شود. 

سئوال:
هزینه های میلیارد دلاری برای ساخت انیمیشن و حتی سریال ویژه کودکان به منظور سرگرمی کودکان ما ساخته شده و این هزینه ها از سر دلسوزی بوده ؟ آیا تا بحال دقت کرده اید که محتوای این کارتونها چه هستند ؟

کودک درسنین 3 تا 5 سالگی فقط بیننده است وقدرت تشخیص بین خوب و بد را ندارد و هر آنچه برای او به نمایش بگذاریم می بیند و به عنوان یک حرکت پسندیده می پذیرد. آنها قدرت تفکیک خوب،بد و یا افسانه بودن را ندارند و این باعث می شود تا ارزشهای آنها در دنیای واقعی تغییر کند. کودکان چیزی را که می بینند و یا می شنوند به عنوان یک باور واقعی می پذیرند بویژه زمانیکه این باور با ابزارهای جذابتری هم بیان شود.

این کارتونها موریانه وار در ذهن کودکان رسوخ می کنند تا فرهنگی در ذهن آنها شکل بگیرد جدای از فرهنگ بومی کشورمان. و حتما این سئوال برای کودک پیش می آید که چرا من دختر خاله مو طلایی که دامن کوتاه داشته باشد ندارم؟ آیا دقت کرده اید در کودکان و شخصیتها در این کارتونها که صدا وسیمای خودمان هم گاهی پخش می کند پسر ها در این کارتونها دوست دختر دارند و...!؟ و سئوالهایی از این قبیل که نشان از آغاز دوگانگی فرهنگ کودک دارد آنهم در زمانی که شخصیت کودک در حال شکل گیری است.

 یا بعضی از کارتونها که سراسر خشونت است .و اتفاقا کودک در حین تماشای این کارتونها خود را در موقعیت قهرمان این کارتونها می گذارد و نتیجه آن در بهترین شرایط ترس و وحشت و دلهره ای است که شب موقع خواب به سراغ کودک می آید یا شکل گیری روحیه پرخاشگری که عواقب آن در سنین نوجوانی بخوبی مشهود است.

کودکان در برنامه های ماهواره که ویژه بزرگسالان ساخته و پخش می شوند با موضوعاتی چون پرخاشگری، رفتارهای جنسی و مصرف مواد مخدر و الکل آشنا می شوند و از آنجا که هنوز تفکر انتقادی و منطقی در آن ها شکل نگرفته است ممکن است چیزهائی را که می بینند به عنوان موارد معمول، سالم و قابل قبول بپذیرد.

چنانچه این برنامه های تلویزیونی به سمتی رود که مفاهیم خشونت و پرخاشگری در آن ها زیاد باشد ، می تواند تاثیر نامطلوبی روی رفتار کودک بگذارد، ممکن است کودک رفتار تهاجمی و پرخاشگرانه را به عنوان راه و روشی برای حل مشکلات و مسائلش انتخاب کند و یا با شخصیت های خاصی مثل قربانی یا مهاجم همانندسازی کرده و رفتارهای آنان را تقلید کند، کودکانی که خود مشکلات رفتاری و هیجانی دارند ، ممکن است راحت تر توسط برنامه های نامناسب تحت تاثیر قرار بگیرند. اگر چه برنامه های پرخاشگرانه و خشونت آمیز تلویزیون تنها علت پرخاشگری کودکان نیست اما می تواند یک عامل مهم باشد.

تازه این اول ماجراست. شوهای تلویزیونی با پوششهای زننده بهمراه تیزر های تبلیغاتی که نمایش بدنهای عریان و....از اساس جدانشدنی این برنامه ها هستند به اضافه تصویرهای مستهجن که بطور اتفاقی بر صفحه تلویزیون نقش می بندد و امکان هرگونه عکس العمل را از ما می گیرد و ....را در نظر بگیرید و حتما آگاهی هم دارید که هرچقدر این برنامه ها را کنترل کنید بدلیل حس قوی کنجکاوی کودک امکان دسترسی به هر کانال ماهواره ای آنهم با هر شرایطی امکانپذیر است.

خوب این سهل انگاری پدرو مادر به ماهواره هم ختم نمی شود .اخیرا باب شده که کودکان در کنار مداد،پاکن ، کتاب ،کیف و ... یک عدد گوشی موبایل با امکانات کامل از جمله داشتن بلوتوث هم با خود حمل می کنند تا این فرزند بقول پدر ومادرشان چیزی از بقیه کم نداشته باشد.

یعنی به لطف پدر ومادر همان تصاویر مستهجن از داخل منزل به  مدارس و بصورت یک بسته کامل بدور از چشم مسئولین در بین همکلاسیها رد و بدل می شود.

 این گونه است که به مدد خانواده، ماهواره و عدم برنامه ریزی صحیح مسئولین یک کودک 8-9 ساله که آینده ساز این کشور است، هر آنچه نباید بداند با تعاریف و باورهای غربی می آموزد.  


جهان نیوز


کلمات کلیدی :